پرهام و پارمیسپرهام و پارمیس، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره
عشق مامان و باباییعشق مامان و بابایی، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 4 روز سن داره

پرهام و پارمیس معجزه های الهی

گردش در پارک

  غنچه های نازم چند روزی هست که خونه مامان مهتاب هستیم.اینجا بهتون خوش گذشته و با هم عصر که میشه میریم بیرون واسه گردش.اینم یه روز خوب واسه شما در بوستان رضوی...       ...
12 مرداد 1394

چهار ماهگی(عکس های بیشتر،بازیگوشی های شیرین تر)

فندق های مامان هر روز از داشتن شما بیشتر به خودم  میبالم و خدا رو شکر میکنم.تازگیها خیلی بازیگوش شدید و مامان و بابا رو بیشتر عاشق خودتون میکنید.پارمیس جون، شما همش در حال دمر افتادن و غلط زدن هستی و همش آقای مار و لیسک رو میخوری و یه بند جیغ میزنی یه کاری که کردی و هممون رو متعجب کردی اینه که دیگه اسمت رو میشناسی و وقتی صدات میزنیم سرت رو بلند میکنی و دنبال ما میگردی.الهی فدای دختر باهوشم بشم آقا پرهام شما هم بیکار ننشستی و از آبجی یاد گرفتی، همش جیغ میزنی و خیلی خوشحالی که یاد گرفتی جیغ بزنی،هیچ کس جرات نداره از جلوی تو رد بشه چون مدام booovv میگی و میخوای که بغلت کنیم، از طرفی هم با این کارت صورتت پر میشه از آب دهنت الهی...
12 مرداد 1394

واکسن چهار ماهگی

کوچولوهای ناز مامان خدا رو شکر چهار ماهه شدید و خیلی ناناز تر و شیطون تر ماشاالله. واسه واکسن  که رفتیم هر دوتون اینبار بیشتر گریه کردین.اما به خاطر استامینوفن که خورده بودید زود خوابیدین و کمتر گریه کردین.عصر عمه جون و آوینا خانوم به خونمون اومدن و شما کلی خوشحال شدین و بازی کردین.آخه آوینا عاشق بپر بپره و شما هم عاشق صدا و شیطنت های اون.مخصوصا که تازه دوچرخه هم خریده بود و با اون اومد خونمون. اما بعد از رفتن آوینا، شب که شد هر دوتون خیلی تب کردین.پرهام جونم الهی که بمیرم تو خیلی تبت شدیدتر بود تا جایی که شب همش ناله میکردی و اصلا نخوابیدی. شب خیلی بدی بود ولی خدا رو شکر گذشت و فرداش دیگه هر دوتون خیلی بهتر شدین.   ...
12 مرداد 1394

چهار ماهگیتون مبارک وروجک های من

    از کدوم خاطره برگشتی به من که دوباره از تو رویایی شدم   همه دنیا نمیدیدن منو من کنار تو تماشایی شدم   از کدوم پنجره میتابی به شهر که شبونه با تو خلوت میکنم   من خدا رو هر شب این ثانیه ها به تماشای تو دعوت میکنم   تو هوایی که برای یک نفس خودمو از تو جدا نمیکنم   تو برای من خود غرورمی من غرورمو رها نمیکنم...              ...
12 مرداد 1394

شیطنت های شیرین

عزیزای دل من از وقتی سه ماهه شدید خدا رو شکر خیلی آرومتر و شیرین تر هستید. همه جا رو با دقت نگاه میکنید و صداهای مختلفی از خودتون در میارید.پارمیس جونم تو بیشتر جیغ میزنی و صداهایی مثل aaaagh یا a یا e یا he از خودت در میاری،مخصوصا وقتی که با آقای مار بازی میکنی یا زل میزنی به آقای لامپ.آخه خیلی عاشق لامپی و چشم ازش برنمیداری.من و بابا هم به این نتیجه رسیدیم که در آینده با هم ازدواج کنید الهی فدای عروس خوشمل خودم بشم آقا پرهام هم که نگو فقط عاشق لباسای مامان بزرگ هاش هست.همش زل میزنی به گل پیراهن یا شلوار مامان مهتاب یا مامان مینا و کلی باهاشون حرف میزنی.حرفتم طولانی اما فقط یک کلمه استowww یا hooo قربونت برم از همین حالا نشون میدی...
12 مرداد 1394

سه ماهگیتون مبارک وروجک های من

                                                      تو میخندی پر از لبخند میشه تموم زندگیم خوشرنگ میشه صدای پای تو تو خونه هر روز واسه من بهترین آهنگ میشه   تو که باشی همه دنیا شبیه آرزوم میشه روزای سرد تنهایی تو که باشی تموم میشه ...
22 تير 1394

لالایی شیرین شما

کوچولوهای ناز مامان وقتی لالا میکنین مثل فرشته ها میشین.    هر دوتون به شکلای خیلی بامزه ای میخوابین و مامان رو به خنده میندازین. الهی که من فدای خواب نازتون بشم. اینم لالایی که باهاش میخوابید.   لای لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا   لای لالایی گل نینی خواب های خوب ببینی روی ابرا بشینی   مامان خوبت، پیشت میمونه قصه میخونه، دونه به دونه   لای لای لالا لالای لالا لالای لای لای لالا لالای لالا لالای           ...
18 تير 1394